ادامه ملاقات ام البنین با زینب کبری

كمى سكوت كرد، ولى مردم همچنان ضجه مى زدند و بر قاتلان زاده رسول خدا صلى الله علیه و آله لعن نفرین مى فرستادند. ولى باز زینب به اطراف نگاهى افكنده با ناله سوزان و ملایمى كه از اعماق قلب مى كشید، همهمه اى دیگر به وجود آورد و آنگاه دوباره چنین آغاز سخن فرمود :

اى حسین ، برادرم ، این قبر جد و مادر و برادر تو است ، اینها همه قوم و خویشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند.

اى برادر، اى نور چشم من ! تو رفتى آیا مرا به غم و اندوه همیشگى مبتلا ساختى و اى كاش من مرده بودم و چنین روز تلخى را به خود نمى دیدم ! و آنگاه خطاب به مردم مدینه چنین فرمود : اى مدینه رسول خدا صلى الله علیه و آله ، چه شد آن روز كه ما دسته جمعى با شادى و خوشحالى خارج مى شدیم ، ولى امروز در اثر حوادث زمان ، مردان و فرزندان خود را از دست داده ایم و با غم و اندوه وارد مى شویم ؟

ملاقات حضرت ام البنین با زینب کبری علیها سلام

ملاقات ام البنین با زینب كبرى (ع) :

آورده اند: وقتى كه اهل بیت علیهم السلام وارد مدینه شدند، ام البنین علیه السلام كه كنار قبر پیامبر صلى الله علیه و آله با زینب كبرى علیه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر امیرالمومنین ، از پسرانم چه خبر ؟

زینب علیه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنین عرض كرد : جان همه به فداى حسین علیه السلام ، بگو از حسین علیه السلام چه خبر ؟

زینب فرمود : حسین علیه السلام را با لب تشنه كشتند.

ام البنین علیه السلام تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گریان گفت : واحسیناه ! زینب علیه السلام فرمود : اى ام البنین ، از پسرت عباس یك یادگارى آورده ام . ام البنین گفت : آن یادگار چیست ؟

زینبت علیه السلام سپر خونین حضرت عباس علیه السلام را از زیر چادر بیرون آورد، و ام البنین علیه السلام تا آن را دید، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بیهوش به زمین افتاد. (775)

زینب (ع) كنار قبر رسول خدا (ص) :

بانوى بانوان زینب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندش بر پا كرده نمى بینیم.

به گمان ما مى رسد كه بیدار خوابى و رنج مصیبت و فرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است. ولى چیزى نمى گذرد كه او را مى بینیم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چیزى را جست و جو مى كند.

امروز براى زینب به جز گریه و زارى وظیفه دیگرى است.

این خون پاك نباید به هدر رود و به خدا این شهیدان بزرگوار سزاوار نیست كه از صفحه گیتى محو شوند.

مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پیش مى رفتند، از خبر ورود اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله بین مردم همهمه اى شد، مدینه یك پارچه عزا و ماتم بود، شیعیان على مرتضى علیه السلام چون مردان جوان مرده اشك مى ریختند و زنان ضجه و شیون مى كردند، مقابل مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله جمعیت انبوه ترى ضجه و شیون مى كردند.

زینب وارد مدینه مى شود. با دیدن زینب صداى ضجه و شیون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كه از مبارزه بیدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، در مقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاى ضجه و شیون سكوت همه جا را فراگرفت .

حضرت زینب علیه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوه پیاده شد و به در مسجد تكیه داده و به سكوت مردم خیره خیره نگاه مى كرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنین فرمود :

اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزیزم حسین را برایت آورده ام.

به دنبال این سخن كوتاه چنان ضجه كشید كه مردم با او همصدا شدند.

ورود علیا مخدره حضرت زینب علیهاسلام به مدینه طیبه

ورود علیا مخدره زینب (ع) به مدینه طیبه :

به گفته مولف طراز المذهب : چون اهل بیت علیهم السلام در بازگشت از شام ، به مدینه نزدیك شدند و سواد شهر نمایان گردید، علیا مخدره زینب علیهاالسلام فرمود :

اى خواهران ، از محملها پیاده گردید كه اینك ، روضه منور جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله نمایان گردید.

سپس فرمود : اى یاران ، این محملها را دور و این شتران را به یك سوى برید كه ما را تاب دیدن نمانده است.

در آن وقت ، چنان آهى بركشید كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بیرون تازد. پس همگى فرود آمدند و لواى غم و مصیبت بر افراشته و خروش محشر نمایان ساختند و اسبابى كه از شهداى كربلا با خود داشتند بگستردند و خیمه حضرت سید الشهدا علیه السلام را كه در هیچ منزلى بر سر پا نكرده بودند در بیرون مدینه بر پا كردند و مسند آن حضرت را گستردند. چون علیا مخدره این بدید، چنان ناله بركشید كه بیهوش به روى زمین افتاد. چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فریاد بركشید : وافرقتاه این الكماه ؟ این الحماه ؟ و الهفتاه

فما لى لا اوارى الحمام المهجته

و كنت یحى نور عین و عزتى

یا اخى یا حسین ، هولاء جدك و امك و اخوك الحسن و هولاء اقربائك و موالیك ینتظرون قدومك یا نور عینى قد قضیت نحبك و اورثتنى حزنا طویلا مطولا لیتنى مت و كنت نسیا منسیا.

پس از آن روى به مدینه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود :

اى مدینه جدى فاین یومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعه و لكن رجعنا الیك بالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنین و تفرقت شملنا

آنگاه به سوى روضه منور جدش ‍ روان گردید. چون به روضه رسید هر دو طرف درب مسجد را گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد را متزلزل گردانید.

سپس رسول خدا را سلام داد و گفت : السلام علیك یا جداه ، یا رسول الله ، این ناعیه الیك اخى الحسین

ابو مخنف گوید: در این وقت ، ناله اى بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحیب به لرزه در آمدند و آن مخدره فرمود : كاش مرا به خویش وا مى گذاشتید تا سر به صحرا گذاشته خاك بیابانها را با سرشگ دیده تر مى كردم ، زیرا چگونه داخل مدینه شوم و سوال و جواب نمایم.

در آن وقت ، زنان مدینه و هاشمیات به استقبال زینب شتافته و آن مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آن مخدره را دیگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قریشیان چون آن حالت بدیدند، خود را بر خاك و خاره بینداختند، گریبانها چاك كردند، صورتها بخراشیدند و چون دیوانگان گریستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تماما مبهوت و متحیر بودند، چون شخص صاعقه زده یا امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بیرون آیند.

پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند و پیوسته او را تسلیت مى دادند.

فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانه داخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟ و كلماتى فرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواراه ساخت

 در احوال   رباب همسر امام حسین علیه السلام

رباب همسر امام حسین علیه السلام :

ابوالفرج از عوف بن خارجه نقل كرده است كه :
نزد عمر بن الخطاب بودم كه مردى پیش او آمد و سلام كرد. 
عمر، نام او را پرسید.
گفت : مردى نصرانى هستم و نام من امرء القیس است ، آمده ام تا اسلام اختیار كنم و آداب را بدانم
اسلام را بر او عرضه كردند و مسلمان شد و امارت قبیله قضاعه را - كه در شام بودند - به او پیشنهاد كردند، پذیرفت .
چون او از نزد عمر بیرون آمد حضرت امیرالمومنین علیه السلام او را ملاقات كرد و حسن و حسین علیه السلام همراه پدر بودند. حضرت به او فرمود: من على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و داماد اویم ، و اینان فرزندان منند كه مادرشان فاطمه دختر رسول خداست ، ما را به پیوند با تو رغبت است.
امرء القیس گفت : یا على ! دخترى دارم به نام محیاه او را به عقد تو در آوردم و دختر دیگرم سلمى را به فرزندت حسن و سومین دخترم را به نام رباب به حسین دادم.
صاحب كتاب اغانى مى گوید: آن روز به شب نرسید كه امیرالمومنین علیه السلام رباب دختر امرء القیس را براى فرزندش حسین عقد فرمود. رباب از حسین علیه السلام دو فرزند آورد به نام هاى عبدالله و سكینه. هشام بن سائب كلبى مى گوید كه : رباب از زنان برگزیده بود و پدر او امرء القیس از اشراف و خانواده هاى بزرگ عرب بشمار مى رفت و رباب در نزد امام حسین علیه السلام منزلتى بسزا داشت و همواره نظر عنایت امام حسین علیه السلام به او معطوف بود، و این اشعار را امام حسین علیه السلام درباره او و فرزندش سكینه انشاء فرمود :

لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكینه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و لیس لعاتب عندى عتاب

به جان تو سوگند كه من دوست دارم خانه اى را كه در آن سكینه و رباب باشد، آن دو را دوست مى دارم و مالم را بذل مى كنم و عتاب كننده را نزد من حق عتاب نیست.

روایت شده است كه : بعد از شهادت امام حسین علیه السلام ، رباب تا زنده بود ، پیوسته مى نالید و مى گریست.
ابن اثیر مى گوید: رباب هم با قافله اسیران به شام رفت و چون به مدینه بازگشت اشراف قریش او را به همسرى طلبیدند، رباب گفت : من هرگز پس ‍ از رسول خدا كه همسر فرزندش بودم ، همسر فرزند دیگرى نخواهم شد، و تا یك سال همچنان مى گریست و از زیر آسمان به پناه هیچ سقفى نرفت تا از فرط اندوه ، جان سپرد !
و بعضى گفته اند: حضرت رباب یك سال در كنار قبر امام حسین علیه السلام ماند، آنگاه به مدینه مراجعت نمود و از شدت اندوه در گذشت . و این اشعار را در مرثیه امام حسین علیه السلام سروده بود :

لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكینه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و لیس لعاتب عندى عتاب
ان الذى كان نورا یستضاءبه
بكربلا قتیل غیر مدفون
سبط النبى جزاك الله صالحه
عنا و جنبت خسران الموازین
قد كنت لى جبلا صعبا الوذ به
و كنت تصحبنا بالرحم و الدین
من للیتامى و من للسائلین و من
یعنى و یاوى الیه كل مسكین
و الله لا ابتغى صهرا بصهركم
حتى اغیب بین الرمل و الطین

ملاقات حضرت ام البنین علیه السلام با بشیر

ملاقات ام البنین (ع) با بشیر :

فرزندان ام البنین - همگى - در زمین كربلا شهید شدند و نسل ام البنین علیهاالسلام از طریق عبیدالله بن قمر بنى هاشم بسیار مى باشند. چون بشیر به فرمان امام زین العابدین علیه السلام وارد مدینه شد تا مردم را از ماجراى كربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنین علیهاالسلام او را ملاقات كرد و فرمود: اى بشیر، از امام حسین علیه السلام چه خبر دارى ؟ بشیر گفت : اى ام البنین ، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس تو كشته گردید.
ام البنین علیهاالسلام فرمود : از حسین علیه السلام مرا خبر ده.بدینگونه ، بشیر خبر قتل یك یك فرزندانش را به او داد، اما ام البنین علیهاالسلام پیاپى از امام حسین علیه السلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است ، فداى حسینم باد ! و چون بشیر خبر قتل آن حضرت را به او داد صیحه اى كشید و گفت : اى بشیر، رگ قلبم را پاره كردى ! و صدا به ناله و شیون بلند كرد.

مامقانى گوید: این شدت علاقه ، كاشف از بلندى مرتبه او در ایمان و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهار جوان خود را كه نظیر ندارند در راه دفاع از امام زمان خویش سهل مى شمارد.

به نوشته علامه سماوى در ابصار العین : ام البنین علیهاالسلام همه روزه به بقیع مى رفت و مرثیه مى خواند، به نوعى كه مروان - با آن قساوت قلب - از ناله و گریه ام البنین علیهاالسلام به گریه مى افتاد و اشكهاى خود را با دستمال پاك مى كرد. نیز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنین خطاب كرده و به وى تسلیت مى داده اند، این ابیات را سرود :

لاتدعونى ویك ام البنین
تذكرینى بلیوث العرین
كانت بنون لى ادعى بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین
اربعه مثل نسور الربى
قد و اصلوا الموت بقطع الوتین
تنازع الخرصان اشلائهم
فكلهم امسوا صریعا طعین
یا لیت شعرى اكما اخبروا
بان عباسا مقطوع الیدین

یعنى اى زنان مدینه ، دیگر مرا ام البنین نخوانید و مادر شیران شكارى ندانید، مرا فرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنینم مى گفتند، ولى اكنون دیگر براى من فرزندى نمانده و همه را از دست داده ام. آرى ، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدف تیر قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نیزه هاى خود ابدان طیبه آنها را از متلاشى كردند و در حالى روز را به پایان بردند كه همه آنها با جسد چاك چاك بر روى خاك افتاده بودند.
اى كاش مى دانستم آیا این خبر درست است كه دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم علیه السلام را از تن جدا كردند؟

خبر شوم تا به دامنه کوه احد رسید

خبر شوم تا به دامنه كوه احد رسید :

در این مدت مدینه در خاموشى بهت آمیزى فرو رفته بود و پیوسته مترصد بود كه بداند بر سر امام حسین ، سبط رسول الله صلى الله علیه و آله چه آمده ؟ حسینى كه در پى دعوت شیعیانش به كوفه رفته بود.
ناگهان منادى ندا داد: على بن الحسین با عمه ها و خواهرانش آمده اند، پس امام حسین كجاست ؟ پس عموها و برادران كجایند؟ پسر عموها چه شدند؟ ستارگان زمین كه فرزندان زهرا و از دودمان عبدالمطلب بودند كجا رفتند و بر سر آنها چه آمده و كجا؟...و كجا؟
انعكاس این خبر شوم همه جا را فرا گرفت. تا به دامنه كوه احد رسید و از آن جا به بقیع رفت و از آن جا به مسجد قبا، خبرى بود آرام ولى جانگداز و جگر خراش و دیرى نپایید كه این خبر در میان ناله هاى گریه كنندگان و شیون هاى ضجه زنندگان نابود شد، در مدینه بانویى پرده نشین نماند، مگر آن كه از پرده بیرون آمد و به نوحه گرى و ناله و زارى پرداخت.
زینب دختر عقیل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بن عقیل از خانه بیرون شتافت و خود را در پیراهن پیچیده بود و همراه او زنان و كنیزكانش بودند. زینب مى نالید و مى گفت : چه جواب مى دهید اگر پیغمبر از شما بپرسد كه بعد از من با فرزندان و اهل بیت من چه كردید؟ دسته اى را اسیر كردید و دسته اى را آغشته به خون. آیا پاداش خیر خواهى من این بود كه با بستگان من این گونه رفتار كنید.
صدایى از دور شنیده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسین را از روى نادانى ، كشتید، مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست. همه آسمانیان ، پیغمبران و فرشتگان و فرمانبران حق به شما نفرین مى كنند. شما بر زبان سلیمان و موسى و عیس لعنت شده اید ؟ كاروان مصیبت كشیده در میان دستجات مردمى كه به استقبال آمده بودند قرار داشت.
مدینه پیغمبر صلى الله علیه و آله منظره اى دردناك تر از آن روز ندیده بود و تا آن روز به این اندازه مرد و زن اشك ریز و گریان نبودند. مدینه شبى را به یاد مى آورد كه این كاروان به سوى مكه روانه شد. آن شب از شب هاى ماه رجب بود كه كاروانى مجلل از مدینه بیرون رفته ، و قافله سالارش زینب جوانان اهل بهشت در میان خرمنى از ستارگان درخشان قرار داشت. كاروانیان مى رفتند تا یزید پسر معاویه را كه براى خلافت شایسته اش ‍ نمى دانستند. از تخت سرنگون سازند. اكنون بیش از چند ماه نگذشت كه كاروان از سفر خود باز مى گردد، پناه بر خدا كه روزگار با آنها چه كرد! آنان را با شتاب به سوى قتلگاه ببرد، هنگامى كه به دره مرگ رسیدند، دره اى كه آن را دره آرزو مى پنداشتند، داس اجل یكایكشان را درو كرد و جز این باقى مانده محنت كشیده كه عبارتند از كودكانى یتیم و زنانى داغدیده كسى نماند و از مردان بزرگ و جوانان رشید كاروان هیچ مسافرى بازنگشت.
مدینه رسول شب ها و روزها شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود و به نوحه هاى جانسوز نوحه گران گوش مى داد و زمین پاكش سرشك گریه كنندگان را در بر مى گرفت. در این وقت عبدالله جعفر شوهر زینب كبرى علیهاالسلام را مى بینم كه در خانه مى نشیند و تسلیت دهندگان به حضورش مى روند و او را براى شهادت عون و اكبر و محمد و پسر عمویش حسین (ع) و دیگر شهیدان از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسلیت مى گویند.
و مى شنویم غلامى از غلامانش احمقانه مى گوید : این مصیبت را از حسین داریم.
عبدالله خشمگین شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گوید : اى پسر زن گنده تن ، آیا درباره حسین علیه السلام این سخن را مى گویى ؟ به خدا اگر در خدمتش مى بودم دوست مى داشتم كه از او جدا نشوم تا با او كشته شوم. به خدا آرزو داشتم كه خود به جاى فرزندانم در راه حسین جانبازى كنم ، چیزى كه مصیبت مرا درباره این دو پسر تخفیف مى دهد آن است كه آنها در راه برادرم و پسر عمویم كشته شدند و تا آخرین نفس یارى اش كردند.
سپس به مجلسیان رو كرده مى گوید: مصیبت حسین علیه السلام بر من بسیار سخت و ناگوار است ، هر چند دو دستم او را یارى نكردند ولى دو فرزندم یارى اش كردند.
مجالس ماتم و سوگوارى پایان مى پذیرد، ولى سوز دل زنان بیوه شده و داغ دیده پایان ندارد و مى سوزند و مى سازند و هر روز بر سر قبرستان مى روند و براى عزیزانى كه در كربلا شهید شده اند مى نالند و نوحه سرایى مى كنند. طنین ناله و شیو نشان به مدینه مى آمد و دوست و دشمن بر آنها مى گریست.

رفتن باقیمانده کاروان بعد از خطبه امام سجاد به داخل مدینه

آنگاه کاروانِ رسانندگان پیام قیام خونین کربلا، در میان صدای ناله و شیون مردم مدینه، راهـی شـهـر شـد. هـرکـس به سوی خانه خود می‌نگریست ولی چه خانه‌ای، اکثر مردان بنی‌هاشم شـهـیـد شـده بودند. گویی خانه‌ها از گمشدگان سراغ می‌گیرند و غمی سنگین بر خانه‌های شهدا حکومت می‌کرد مدینه با همه مردمش، به سوگ نشست.

همین‌که اهل‌بیت طهارت (ع)  وارد شهر مدینه شدند، وقتی نظر آنان به مرقد مطهر پـیـامـبر گرامی اسلام (ص) افتاد به ناگاه فریاد برکشیدند: واه جداه! واه مـحـمـداه! یـا رسـول اللّه! نـور دیـدگـانـت حـسین (ع) را با لب تشنه شهید کـردنـد، مـا اهل‌بیت تو را به گونه اسیران رومی، شهر به شهر همراه سرهای شهیدان گردانیدند. با شنیدن فریاد اهل‌بیت (ع) مردم مدینه بار دیگر به خروش آمدند و صـدای گـریه و ناله آنان تمام شهر را پر کرد. گویی کاروان پیام خون شهیدان می‌داند که چگونه و به چه شکلی باید رسالت خود را انجام دهد و در هر موقعیتی وظیفه آن چـیـسـت؛ و از هر فرصتی به بهترین وجه در رسانیدن پیام خویش استفاده می‌کند، همه و هـمـه، چـه افـراد قـافـله تـازه از راه رسـیـده، چـه مـردم مـدیـنـه و چـه بـازمـانـدگـان اهل‌بیت کـه در مـدیـنـه بـجـا مـانـده بـودنـد و اکـنـون هـمـراه سـایـر مـردم شـهـر، بـه اسـتـقـبـال رفـتـه بـودنـد، به سوی مرقد مطهر رسول خدا (ص) رهسپار شـدنـد، در آنـجـا زیـنـب کـبـری (ع)  همین‌که بـه درب مـسـجـد رسول خدا (ص) رسید حلقه درب را گرفته، ندا در داد:

«یا جَدّاهُ! اِنّی ناعِیهٌ اِلَیکَ اَخِی الْحُسَینَ عَلَیهِ السَّلامُ؛ ای جد بزرگوار! من خبر شهادت حسین (ع) را برای تو آورده‌ام.»

آری، زینب با همین کلماتِ به‌ظاهر ساده، آن‌چنان تحولی و آن‌چنان انقلابی در مردم مدینه ایجاد کرد که دیگر مدینه هرگز آرام نگرفت، چندین روز پیاپی از تمام خانه‌های مدینه صـدای گریه و زاری به گوش می‌رسید و پس از آن نیز، دیری نگذشت که مردم مدینه و کوفه و بعضی مکان‌های دیگر، علیه حکومت یزید قیام کردند.

در عـراق، « سـلیـمـان بـن صـرد  توابین را رهبری کرد؛ و به دنـبـال او، «مختار بن ابوعبید ثقفی»[۸] و «ابراهیم بن مالک اشتر نخعی»[۹] و یارانش، تمامی جنایتکاران صحرای کربلا را به کیفر رسانیدند. در مـدیـنـه اگرچه قیام مردم در «حرّه»[۱۰] سخت سرکوب شد، ولی همه از خواب غفلت بیدار شدند.

بـا یـاری خـداونـد مـنان، در مباحث آینده خواهیم دید که اثرات خون شهیدان کربلا و خطبه‌های زیـنـب کـبری (ع) و دیگر افراد اهل‌بیت، چگونه ظاهر شد و برای همیشه چه تأثیری در عالم از خود به‌جای نهاد.