ملاقات ام البنین با زینب كبرى (ع) :
آورده اند: وقتى كه اهل بیت علیهم السلام وارد مدینه شدند، ام البنین علیه السلام كه كنار قبر پیامبر صلى الله علیه و آله با زینب كبرى علیه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر امیرالمومنین ، از پسرانم چه خبر ؟
زینب علیه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنین عرض كرد : جان همه به فداى حسین علیه السلام ، بگو از حسین علیه السلام چه خبر ؟
زینب فرمود : حسین علیه السلام را با لب تشنه كشتند.
ام البنین علیه السلام تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گریان گفت : واحسیناه ! زینب علیه السلام فرمود : اى ام البنین ، از پسرت عباس یك یادگارى آورده ام . ام البنین گفت : آن یادگار چیست ؟
زینبت علیه السلام سپر خونین حضرت عباس علیه السلام را از زیر چادر بیرون آورد، و ام البنین علیه السلام تا آن را دید، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بیهوش به زمین افتاد. (775)
زینب (ع) كنار قبر رسول خدا (ص) :
بانوى بانوان زینب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندش بر پا كرده نمى بینیم.
به گمان ما مى رسد كه بیدار خوابى و رنج مصیبت و فرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است. ولى چیزى نمى گذرد كه او را مى بینیم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چیزى را جست و جو مى كند.
امروز براى زینب به جز گریه و زارى وظیفه دیگرى است.
این خون پاك نباید به هدر رود و به خدا این شهیدان بزرگوار سزاوار نیست كه از صفحه گیتى محو شوند.
مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پیش مى رفتند، از خبر ورود اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله بین مردم همهمه اى شد، مدینه یك پارچه عزا و ماتم بود، شیعیان على مرتضى علیه السلام چون مردان جوان مرده اشك مى ریختند و زنان ضجه و شیون مى كردند، مقابل مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله جمعیت انبوه ترى ضجه و شیون مى كردند.
زینب وارد مدینه مى شود. با دیدن زینب صداى ضجه و شیون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كه از مبارزه بیدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، در مقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاى ضجه و شیون سكوت همه جا را فراگرفت .
حضرت زینب علیه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوه پیاده شد و به در مسجد تكیه داده و به سكوت مردم خیره خیره نگاه مى كرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنین فرمود :
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزیزم حسین را برایت آورده ام.
به دنبال این سخن كوتاه چنان ضجه كشید كه مردم با او همصدا شدند.